تبليغاتX
مرگ عشق

تو به من خندیدی

و نمی دانستی من به چه دلهره

از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبانی از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده  از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی هنوز سال هاست

گردش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم که

چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت ... 



دوشنبه هشتم تیر 1388 |

امشب گریه میکنم

گریه میکنم برا تو برای خودم برای تموم اونایی که خواستن گریه کنن نتونستن.

 برا ی تمام اون چیزی که خواستی ونبودم خواستم وبودی.

 امشب گریه میکنم به وسعت دریا به وسعت بیشه به وسعت دل عاشق.

برای تو...

برای تو....

و به پاس احترام تمام تحقیرهایی که از دیگران شنیدم وهنوز شکست نخوردم



دوشنبه یکم تیر 1388 |

خدایا تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم  

 تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم

تو مرا آه کردی که از سینه ی بینوایان و دردمندان به آسمان صعود کنم 

 تو مرا فریاد کردی که کلمه ی حق را هر چه رساتر برابر جباران اعلام نمایم

تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی و در کویر فقر و حرمان تنهایی سوزاندی 

 خدایا تو پوچی لذات زودگذر را عیان نمودی ، تو ناپایداری روزگار را نشان دادی 

 لذت مبارزه را چشاندی 

 ارزش شهادت را آموختی

تو مرا عاشق کردی...



یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 |

دعا کن

 
 

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم



دوشنبه هجدهم خرداد 1388 |

چشم، چشم، دو ابرو، نگاه من به هرسو          

  پس چرا نیستی پیشم، نگاه خیس تو کو 

گوش گوش دوتا گوش، دودست بازیه آغوش 

بیا بگیر قلبمو، یادم تو را فراموش 

چوب، چوب، یه گردن، جایی نری تو بی من 

دق میکنم میمیرم، اگه دور بشی از من

دست، دست، دو تا پا، یاد تو مونده اینجا

یادت میاد که گفتی بی تو نمیرم هیچ جا

من، من، یه عاشق، همون مجنون سابق

من، من، یه عاشق، همون مجنون سابق 



جمعه هشتم خرداد 1388 |

چرا؟

 
 

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم ...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!! 



جمعه یکم خرداد 1388 |

مسافرم

 
 

پشت سرم، گریه نکن؛ مسافرم مسافرم

اشکاتو هی، هدر نده؛ باید برم باید برم

جلوی راهمو نگیر، نزار منم گریه کنم

صلاحمون، اینه عزیز؛ باید برم سفر کنم

طاقت اشکاتو ندارم

تو رو خدا، نزار ببارم

خدا نخواست، قسمت اینه

که من تو رو تنها بزارم

 تو رو خدا گریه نکن

اینقدر نگو نرو نرو

بغضم داره میترکه

اینقدر نگو نرو نرو

اینجوری بی تابی نکن

الهی قربونت برم

خدا نگهدارت باشه

باید برم، باید برم



دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 |

شانس

 
 

هرچه ميخواهي آرزو كن؛ هرجايي كه ميخواهي برو؛ هر چه كه ميخواهي باش؛ چون فقط يك بار زندگي مي كني و براي انجام آنچه ميخواهي فقط يك شانس داري



پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 |

دور اما نزدیک

درسته دستامون از هم دوره دلامون که دور نمیشه

دل من جز با دل تو با دلی که جور نمیشه

تقدیم به نفسم

مرگ عشق



پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 |

تنهایی

 
 

سکوت تنهايــــــــــي ام را تو بشکن :

 

با زمزمه هـــات ، با ترانه هــــات،

 

با هيــــــاهوي خنده هـــات ، با آواي کلمــــات ،

 

 با گرماي دستــــات ، با نور ديدگــــانت ، با هياهوي شادي هـــات

 

 

بشکــــــن و خورد کن سکوت تنهايـــــــي ام را ...

 

بگــــــــذار انعکــاس آن چيزي بـــاشد جز تنهايــــــــي ...

 

بگــــــــذار آن برگشت تو باشــــي ...

 مرگ عشق



یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 |

صبر کن

 
 

مرگ عشق



شنبه بیست و نهم فروردین 1388 |

 بنويس نامه نويس

حرفای خوب خوب بنويس

بنويس وقتی تو نيستی

ديگه انگار چيزی نيس

اگه خندش ميگيره

گريه مو از سر بنويس

بنويس نامه نويس

بنويس خواستنم از جنس گله ابريشمه

بنويس پاکی من ،پاکی نور و شبنمه

همه دوست داشتنمو نقطه به نقطه بنويس

بنويس قصه زياده ،ولی کاغذم کمه

بنویس نامه نویس

بنويس خواستن من شمردنی نيس، بنويس

بنويس خسته شدم اونقده خسته که نگو

همه دلتنگی من که گفتنی نيس ،بنويس

ننويس نه ننويس هر چی که گفتم ننويس

ننويس نه ننويس هر چی دلت خواست بنويس

ننويس چون که براش نامه ها تکراری شده

چيزي از من ننويس ،فقط براش راست بنويس

نامه نویس ،راست بنویس،نامه نویس



شنبه بیست و دوم فروردین 1388 |

گفتم نرو پرپر میشم

 

گفتی: میخوام رها باشم

 

گفتم: آخه عاشق شدم

 

گفتی:میخوام تنها باشم

 

گفتم: دلم

 

گفتی: بسوز

 

گفتم: یه عمری باز هنوز

 

گفتم: پس عمرم چی میشه

 

گفتی: هدر شد شب و روز

 

گفتم: آخه داغون میشم

 

گفتی: به من خوش میگذره

 

گفتم: بیا چشمام تویی

 

گفتی: آخر کی میخره

 

گفتم: منو جنس میبینی؟

 

گفتی: آره بی قیمتی

 

گفتم: یه روز کسی بودم

 

با من نکن بی حرمتی

 

گفتم: صدام میمیره باز

 

گفتی: با درد بسوز بساز

 

گفتم : حالا که پیر شدم

 

گفتی: که از تو سیر شدم

 

گفتم: تمنا میکنم

 

گفتی: میخوام خردت کنم

 

گفتم: بیا بشکن تنو

 

گفتی: فراموش کن منو



شنبه پانزدهم فروردین 1388 |

آرزو

 
 

مرگ عشق

از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:

 بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن

گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق

گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن

گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن

گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن

گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد

گفتم زیبا ترین لحظه؟  گفت در کنار معشوق بودن

گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن

پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: ( مرگ)



پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 |

مرگ عشق

اگر اشک ها نمی بود داغ سینه ها

  سرزمین وداع را می سوزاند

 کسی را که خیلی دوست داری همیشه زود از دستش میدهی

 پیش از آن که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد

 هنوز بعضی از حرف هایت را به او نگفته بودی

 هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی

 همیشه این گونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشده ای

 زود از دنیای تو می رود .

  امشب تمام گذشته ام را ورق زدم

 پر از لحظه های سیاه ، لحظه های داغ و پرالتهاب بی قراری ، دلتنگی

 افسرده ، خاموشی ، سکوت ، اشک ، سوختن .... چیزی نیافتم .

 دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم

 کاش می شد سرنوشت را با آن روزهای شیرین عجین کرد

 نفرین به بودن وقتی با درد همراه است .

 من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن و به یاد تو زیستن

 و تنها از خاطرات گذشته تعذیه کردن می ترسم .

 زندگی ام در اوج جوانی بین شب و روزهایی است که باید بهترین

 سال های زندگی ام باشد ، چنان به هم گره خورده است

 که منجر به نابودی همه جانبه ام می شود .

 ای کاش می تونستم از دستت فرار کنم

 به چه زبانی بهت بگم ازت بدم میاد تو رو خدا دیگه دنبالم نیا

 دلم هوس لحظه معراج روح را کرده است

 دست تو ، سایه تو همیشه بر سر آدم ها قدرت نمایی می کند

 تا آدم ها خلق میشن تو موجود نفرت انگیز هم به دنیا میای

 دلم می خواهد تمام بغض هایم را جمع کنم

 و با تمام وجود و تمام اشک هایم بگویم



پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 |

مرگ عشق

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم



پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 |

سفر

 
 

نگات قشنگه ولیکن یه کم عجیب و مبهمه

من از کجا شروع کنم دوست دارم یه عالمه

من و گذاشتی و بازم یه بار دیگه رفتی سفر

نمی دونم شاید سفر برای دردات مرهمه

تا وقتی اینجا بمونی یه حالت عجیبیه

من چه جوری واست بگم بارون قشنگ ونم نمه

هوای رفتن که کنی واسه تو فرقی نداره

اما به جون اون چشات مرگ گلای مریمه

آخرشم دق می کنم تا من و دوست داشته باشی

مردن که از عاشقیه یک دفعه نیست که کم کمه

من نمی دونم تو چرا اینجور نگاهم می کنی

زیر نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه

می پرسم از چشمای تو ممکنه اینجا بمونی ؟

می خندی و جواب می دی رفتن من مسلمه

برو به خاطر خودت اما به من قول بده

هرجای دنیا که بری دیگه نشو مال همه

رسمه که لحظه ی سفر یادگاری به هم می دن

قشنگ ترین هدیه ی تو تو قلب من یه مشت غمه

شاید این و بهم دادی که همیشه با من باشه

حق با تو،تو راست می گی غمت همیشه پیشمه

دیدی گلا شب که میشه اشکاشونو رو پاک می کنن

یادت باشه چشم منم همیشه غرق شبنمه

تو می ری و اسم من واز رودلت خط می زنی

اسم قشنگ تو ولی همیشه هرجا یادمه

چشمای روشنت یه کم کاش هوای من رو داشت

مریم حیدر زاده



چهارشنبه پنجم فروردین 1388 |

بنام او كه نزديك و دوست داشتني است

و با سلامي گرم و درودي پاك به تمام دوستان عزيزم و

تبريك سال نو.

آغاز مي كنم با شعر زيبائي به مناسب بهار و نوروز( از فريدون مشيري)

دو باره معجزه آب و آفتاب و زمين

شكوه جادوي رنگين كمان فروردين

شكوفه و چمن و نور رنگ و عطر و سرود

سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود

دوباره چهره نوروز و شادماني و عيد

دوباره عشق و اميد دوباره چشم و دل ما چهره هاي بهار

باز بهار آمد و خوشحاليم كه باز با هم و در كنار هم هستيم . فصل با هم بودنها، فصل ديدارها، فصل كنار هم بودنها، فصل گفت و شنود دوستانه در محيطي امنيت بخش و آرامش آفرين . اين آغاز دوباره را گرامي بداريم و آنرا قدر بشناسيم . مگر ما چند بهار ديگر را مي توانيم تجربه كنيم . هر چه باشد چندان زياد نيست كه بتوان آن را به بيهودگي گذراند . زندگي را قدربشناسيم و لحظه "اكنون" ر ا كه در آنيم پاس بداريم



پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 |

احساس

 
 

خداوندا پريشانم چه مى خواهى تو از جانم

 مرابى آنكه خود خواهم اسير زندگى كردى

خداوندا تو مسئولى

 تو مى دانى كه انسان بودن و ماندن

دراين دنيا چه دشوار است

 چه رنجى مي كشد آنكس

 كه انسان است و از احساس سرشار است



چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 |

آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد

 

رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگها

 

همان اوازی بود که من گمان می کردم میگوید: دوستت دارم



جمعه بیست و سوم اسفند 1387 |

من مگر مهره شطرنج تو بودم كه مرا چرخاندی

بارها دور زدی صفحه تقدیر مرا گرداندی

دست ویرانگر تو بود كه به هر سویم برد

همچو بازیگر قهار تو مرا سوزاندی


 



جمعه بیست و سوم اسفند 1387 |

یک...

 
 

در يک ساعت مي شه يک نفر رو دوست داشت

در يک روز  مي شه عاشق شد 

ولي يک عمر طول مي کشه تا کسي رو فراموش کرد



جمعه بیست و سوم اسفند 1387 |

هفدهم ربیع الاول میلاد مسعود عصاره عالم خلقت ، خاتم الانبیاء حضرت محمد مصطفی (ص) و ششمین گوهر درخشان آسمان ولایت وامامت ، رئیس مذهب تشیع حضرت امام جعفر صادق (ع) را حضور قطب عالم امکان حضرت ولی عصر ، امام زمان (عج) و تمامی مسلمین جهان تبریک و تهنیت عرض می نماییم



جمعه بیست و سوم اسفند 1387 |

بزرگترين افسوس ادمي اينست كه حس مي كند مي خواهد اما نمي تواند

 و

به ياد مي اورد زمانيكه مي توانسته اما نخواسته



پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 |

سعي کن مثل خورشيد زياد نور ندي چون همه از نورت استفاده مي کنن ولي اصلا نگات نمي کنن؛ سعي کن مثل ستاره کم نور بدي تا همه تو خلوت شباشون دنبالت بگردن



چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 |
 دستهايت را براي يک دقيقه بر روي بخاري بگذار، اين يک دقيقه براي تو مانند يک ساعت مي گذرد و با يک دختر زيبا يک ساعت همنشين باش، اين يک ساعت براي تو به سرعت يک دقيقه مي گذرد و اين همان قانون نسبيّت است

 آلبرت انشتين



جمعه نهم اسفند 1387 |

من و تو وقتی با همیم دو نفریم . اما من وتو وقتی جدا می شویم چهار نفریم

تو وتنهایی، من وخاطراتت



جمعه نهم اسفند 1387 |
 در مدرسه از نشاط ما کم کردند... از فرصت ارتباط ما کم کردند... هر وقت به هم عشق تعارف کردیم... از نمره ی انضباط ما کم کردند...!!!

جمعه نهم اسفند 1387 |
سنگینی باری که خدا بر دوش ما می گذارد آنقدر زیاد نیست که کمرمان را خرد کند. آنقدر است که ما را برای دعا به زانو در اورد

جمعه نهم اسفند 1387 |

پسرک رقصيد...دخترک مي خنديد...پسرک جست و دويد...سيب زرد را چيد....شاخه اي در زير پايش لغزيد...ناگهان خورد زمين...خوني از دست پسر جاري شد...سيب زرد پسرک قرمز شد....افسوس...دخترک هيچ نديد...ناگهان فرياد زد....سيب قرمز چيدي !!! تو که ميدانستي عاشق سيب زرد بودم من....دخترک رفت و ديگر پسر او را نديد....پسرک ماندو يک حصرت نا ممکن....خون دست من اگر بيرنگ بود....دخترک الان اينجا بود............واي برمن



یکشنبه چهارم اسفند 1387 |


Blog Skin